ويراني در جهان مدرن
م. ناران/ روزنامه قدس/ دوم مهر ماه 1384
استخوان خوك و دستهاي جذامي عنوان كتاب
مصطفي مستور است كه از حديثي از امام علي(ع) گرفته شده است. ايشان در صفت دنيا
فرمودند:"به خدا سوگند كه دنياي شما در نزد من پست تر و حقيرتر از استخوان خوكي
در دست جذامي."
اين مجموعه داستان كه نشرچشمه آن را منتشر كرده است، شامل پنج فضاي اصلي است و
در هر يك از اين فضاها هفت خط روايي به صورت موازي با يكديگر روايت مي شوند و
به هم مي رسند.
در بخش نخست، نويسنده ابتدا به خرده روايتهاي داستانش مي پردازد، فضا را كه
محوريت مكاني آن "برج هفده طبقه خاوران" است معرفي مي كند و هفت گروه از
شخصيتهاي داستانش را كه هر دسته آنها در يك طبقه از اين آپارتمان سكونت دارند
به خواننده مي شناساند. البته راوي، كارش را با يك ياري دهنده كه جزو شخصيتهاي
داستان است (دانيال) شروع مي كند. اين شخصيت يك آدم به ظاهر ديوانه است كه
داستان را با اعتراضش به جامعه راه مي اندازد و در ادامه نيز پله پله روايت
داستانش را پيش مي برد و همراه با نويسنده به بيرون كشيدن انديشه موجود در كار
كمك مي كند.

"اون پايين داريد چيكار مي كنيد؟ با شما هستم! با شما عوضي ها كه عينهو كرم
داريد تو هم مي لوليد. چي خيال كرديد؟ همه تون، از وكيل و وزير گرفته تا سپور و
آشپز و پروفسور، آخرش مي شيد دو عدد."
بقيه شخصيتها در ابتداي داستان به صورت جداگانه، هر يك در طبقه اي از آپارتمان
معرفي مي شوند و بر اساس ساختار داستاني به صورت موازي در كنار هم قرار مي
گيرند. جايگاه اين آدمها بر اساس مفاهيم داستان به گونه اي است كه همگي كاملاً
با جامعه و مشكلات ساده و مادي آن درگيرند: محسن سپهر در حال جدا شدن از همسرش
است، حامد درگير عشقي غيرحقيقي به مهناز است، نوذر و ملول به خاطر پول مي
خواهند آدم بكشند، دكتر محمد مفيد و همسرش سخت گرفتار بيماري لاعلاج پسرشان
هستند و پريسا و دوستان جوانش در جريان زندگي بيهوده و عبث شان دچار مشكل مي
شوند. همه اين آدمها در بخش اول داستان همراه با مشكلاتشان، در سطح معرفي مي
شوند.
مستور پس از فضاسازي و معرفي در اين قسمت، در بخش دوم داستان، فضا و موقعيتهاي
آدمهايش را گسترش مي دهد و براي پرداخت مفاهيم كارش به درگيري اين آدمها با
دنياي كوچك پيرامونشان مي پردازد و تا اندازه اي هم سعي دارد تا با جانشيني
كمرنگ موقعيتها، خواننده را براي پيشروي همراه با ادامه روايت داستان آماده
كند.
اما از همين جا هم هست كه تكنيك خاص نگارشش را در همنشيني موقعيتها، مفاهيم و
زبان به كار مي گيرد. اين ويژگي را بخصوص در آن فصل از داستان كه ملول دارد
عباس محتشم را مي كشد و بندر در ماشين به راديو گوش مي كند مي توان مورد توجه
قرار داد كه البته همزمان با گسترش داستان وسيع تر مي شود و بيشتر به چشم مي
آيد. در اين بخش، فضاها كه از قسمت قبل به نرمي به سمت هم كشيده شده و نزديك
شده و نزديك شده بودند، كم كم در هم مي آميزند. دكتر سپهر به عكاسي حامد مي
رود، آدمها در خارج از محوطه ساختمان و يا در آسانسور با هم رو به رو مي شوند و
در ضمن در لايه هاي زيرين متن، خواننده متوجه مي شود كه نوع چالشهايي كه براي
هر يك از آنها برگزيده شده در مجموع به يك نقطه ختم مي شود و آدمهاي داستان،
همگي درگير يك جور مشكل هستند.
ويژگي اين بخش از داستان اين است كه پس از يك دوره سكون براي معرفي و فضاسازي و
همچنين راه انداختن جريان داستان و حركت شخصيتها در مسير اين جريان، حالا روايت
به نقطه اي رسيده كه تعليق و چالش آفريني در آن به اوج مي رسد.
بخشي از اين تعليق هم به خود خرده روايتها (بصورت مستقل) و بخش ديگر آن به
تداخل آنها كه نتيجه بكارگيري شيوه نگارش نويسنده در خلق درگيري است برمي گردد.
تا به حال همه اتفاقات، در سطح روي داده بودند و آنقدر نرم و ساده روايت مي
شدند كه خواننده كمتر متوجه عمق آنها مي شد، اما از اين به بعد، حوادث عمق پيدا
مي كنند و فضاي داستان در اين بخش با روايت تلخ و سياهي كه از دنياي اين آدمها
دارد براي طرح مسأله آماده مي شود.
يك ويژگي ديگر داستان كه به پردازش شخصيتهاي آن برمي گردد و در ساختار داستاني
نيز اهميت پيدا مي كند، تنهايي آدمهاست. آدمهاي داستان مستور به رغم آن كه در
يك آپارتمان زندگي مي كنند، هر دسته شان، انگار در دنياي جداگانه اي پرسه مي
زنند و حتي وقتي كه در بيرون از اتاقك هايشان يكديگر را مي بينند، قادر به
شناختن هم نيستند، به همديگر توجه نمي كنند و بي تفاوت از كنار هم مي گذرند.
تنهايي و حضور مستقل آدمها در خرده روايتها، البته اين فرصت را براي داستان به
وجود مي آورد.
در بخش آخر اما، كم كم از آن اوج در ساختار روايت كاسته مي شود. اين بار واژه
ها به طور مستقيم و بدون واسطه در گستره مفاهيم مورد نظر نويسنده كاركردي
معنايي پيدا مي كنند. در ضمن پيش از رسيدن به اين نقطه فضاهايي كه تا به حال با
هم آميخته نشده بودند، آن چنان در هم تنيده مي شوند كه خواننده گمان مي كند اين
فضاها يكي شده اند. اين گونه است كه نويسنده در اواخر داستانش فضاي رويدادها را
با هم يكي مي كند تا داوري در موردشان را كلي تر و آسان تر انجام دهد. حالا
نوبت به دانيال مي رسد. فيلسوف ديوانه اي كه در داستان، انگار خود راوي است كه
در قالب يك شخصيت پرداخت شده و به كمك روايت داستان مي آيد. دانيال در دايره
مفاهيم داستان، اينجا دست به نتيجه گيري مي زند و در جلسه سخنراني اي كه با
اشياي بي جان خانه اش ترتيب داده از "ويراني انسان در جهان مدرن" صحبت مي كند و
در ادامه "فقدان معنويت و ايمان" را در قالب نشانه هايي نزديك به اصل، توسط
واژه ها مورد قضاوت قرار مي دهد.
ناآگاهي بشر نسبت به خلقت و وجود خالق به عنوان مهمترين آسيب معنوي در نتيجه
گيري داستان مورد بحث قرار مي گيرد و در ضمن نويسنده همزمان با بيان اين مفاهيم
به شكلي، ديگر، فضاي داستانش را هم از آن سياهي و تلخي كه تا به حال دچار آن
بود، بيرون مي كشد.
" در پس زمينه اي تاريك، نقطه هايي از ميليونها ستاره برق مي زدند. ماهواره اي
گرد زمين مي چرخيد و چند فضانورد، انگار آدمك هاي مست و گيج در فضا شناور بودند
و اين طرف و آن طرف مي رفتند."