روایت های تازه
کتاب ها
نمایش‌نامه
فیلم‌نامه
شعر
مقاله
سخن‌رانی
گفت‌وگو
نقد آثار
ترجمه
در باره‌ي مصطفی مستور
یادداشت خوانندگان
عکس خانه
در باره‌ي ما
بایگانی روایت هفته

 

 

 

تعفن جذام و بي مصرفي خوك

رسول آبادیان / روزنامه‌ی همشهری / چهارشنبه ۶ ارديبهشت ۱۳۸۵

 

 

استخوان خوك و دست هاي جذامي داستان بلندي است از مصطفي مستور كه به شدت به حوزه زندگي شهري و متعلقات آن پرداخته است. آنچه كه مستور در اين كار ارائه داده، نمايي است از شهري بي در و پيكر كه نيكي و پليدي در هم ادغام شده اند و تشخيص اين دو از هم كاري محال به نظر مي رسد. آنچه كه در طول اين اثر با ذهن خواننده پيوندي عميق مي يابد همان چفت و بست هاي دايره هاي تو در توي زندگي شهري است،  نوعي زندگي كه صرفاً با خدعه و نيرنگ پديد آمده و ادامه پيدا كرده است.
لحن پرخاشگرانه كليت اين كار با ضرباهنگ موضوع همخوان است، زيرا آنچه بر زندگي امروز شهري غلبه كرده همان عصبيت روزافزون است، عصبيتي كه خواه ناخواه به هر رگ و ريشه اي سرك مي كشد.
شهر با تمام زير و بم هايش مانند غولي بي ترحم حتي به فرزندان خودش هم رحم نمي كند، عناصر زندگي شهري آن چنان در زير چرخ دنده هاي اين غول له مي شوند كه فرصت برآوردن ناله اي هم نمي ماند.
استخوان خوك و دست هاي جذامي را مي توان به مثابه بخشي از حديث نفس جمعي افرادي قلمداد كرد كه در مسيري از زندگي همديگر را تكرار مي كنند، تكراري كه در خلأ اتفاق مي افتد و كاملاً نامشهود است.
شخصيت دانيال كه ساكن يكي از طبقه هاي برجي به نام خاوران است، در همان ابتدا اين عصبيت برآمده از عمق وجودش را رو به شهر فرياد مي زند، او تمام افراد ساكن برج و خارج از آن را با توصيفاتي كاملاً امروزي خطاب قرار مي‌دهد و همه آن‌ها را دزد و تبهكار و بي‌وجدان مي‌داند. دانيال، كه مي‌توان او را نماينده نويسنده هم دانست، آن چنان دل پري از اجتماعات شهري دارد كه شك نمي‌كند همه و همه در ضلع‌هاي متفاوت يك شكل ناهمگون مي‌لولند.
خواننده‌اي كه همان سطور آغازين كتاب را خوانده باشد قطعاً دريافته است كه انزواي شخص برآمده از زندگي شهري مشكلي است كه دانيال با آن مواجه شده است، مشكلي كه از او يك پرخاشگر تمام عيار و يك يكسويه نگر مطمئن ساخته است.
ديگر شخصيت‌هاي اين داستان بلند هم گرچه در نوع حرف زدن‌هايشان آدم هايي خونسرد و متشخص هستند، اما نحوه‌ی كنش و واكنش‌هايشان نشان مي‌دهد كه دست كمي از دانيال ندارند، آن‌ها آن‌چه را كه دانيال به زبان مي‌آورد در قالب عمل پياده مي‌كنند، يعني به لايه‌اي پنهان از وجود خود رسيده‌اند كه حاضرند دست به هر عمل ريز و درشتي بزنند.
جو كلي اين اثر يك جامعه در هم نجوش شهري را به تصوير مي‌كشد كه از يك سو حسرت انسانيت از دست رفته را مي‌خورد و از سوي ديگر براي از دست رفتن اين چارچوب مي‌كوشد.
ظاهر آرام بسياري از شخصيت‌هاي نوشته مستور آن چنان آرام و متين است كه خواننده لحظه‌اي احساس مي‌كند كه روزنه‌اي روشن در وراي دنياي تاريك و نااميدكننده گشوده است، اما بلافاصله به اين نتيجه مي‌رسد كه اين روزنه‌ها سرابي بيش نبوده است و واقعيت در جاي ديگري است.
استخوان خوك و دست هاي جذامي كولاژي مخوف از مناسبات شهري است؛ شهري كه هر لحظه اتفاقات عجيب و غريبي در آن رخ مي‌دهد.
تمام عناصر اين اثر سعي دارند يك پيام انساني را در ذهن خواننده ايجاد كنند و آن پيام چيزي به جز از دست رفتن خوي و خصلت انساني در پشت ديوارهاي يك شهر نيست.
شخصيت‌هايي چون نوذر، بندر، دكترسپهر، حامد و ديگران يا مجرم هستند و يا ياري رساننده‌ی پنهان و آشكار مجرمان. به عنوان مثال حامد در مواجهه با ديگر افراد شهر گمان مي‌كند از قافله عقب افتاده و سعي دارد اين عقب افتادگي را در قالب خيانت به نامزد خود برطرف كند. آدم‌هايي چون نوذر و بندر هم ديگر از تمام خطوط قرمز حوزه يك انسان عبور كرده‌اند و حاضرند براي چندرغاز سر آدم‌هاي ديگر را زير آب كنند. آن‌چه كه زندگي دكترسپهر را فرا گرفته هم به جز دوري روزافزون و گم گشتگي هويت چيز ديگري نيست.
نكته جالب توجه در اين داستان بلند مواجهه گاه و بيگاه ساكنان برج خاوران با همديگر است. نويسنده با ترفندي بسيار تراش خورده و صحيح موقعيت يكسان آدم هاي شهر را به تصوير مي‌كشد آن‌ها در جاي جاي داستان بدون آن كه همديگر را بشناسند در آسانسور، راهرو و محوطه بيرون برج با هم روبه رو مي‌شوند.
زندگي آدم‌هايي كه مستور ساخته و پرداخته، زندگي حباب گونه‌اي است كه بايد براي حفظش به كارهاي عبث رو آورد، كارهايي چون ميهماني هاي آن چناني شبانه و عدم احترام به حوزه تفكر ديگران؛ ديگراني كه به گونه‌اي نوع ديگري از زاويه ديد مخالف هستند. روايت كلي استخوان خوك و دست هاي جذامي مانند آواري است كه در قالب دروغ، سقط جنين، پرخاش، آدم كشي و... بر سر تك تك شخصيت‌ها فرود آمده است، آواري كه فقط در شهرهاي بزرگ امكان ريزش دارد. مستور توانسته است با خلق آدم‌هايي در مكان خاص يعني برج خاوران دورنمايي كلي از يك شهر بي‌ترحم را به تصوير بكشد؛ شهري كه خواننده دوست ندارد حتي يكي از آجرهايش را ببيند.
استخوان خوك و دست هاي جذامي اثري متفاوت است كه در خدمت زندگي شهري نوشته شده است؛ شهري كه روز به روز به دامنه‌ی زوال نزديك و نزديك‌تر مي شود.
هيبت غول ابرشهرها در اين داستان بلند آن قدر پيش رفته است كه هركدام از ساكنانش هم آينه‌اي از خود او هستند، آن‌ها هم به نوبه‌ی خود به هيولاهايي تبديل شده‌اند كه به شدت علاقه‌مند به له كردن ديگران هستند؛ بدون آن كه خم به ابرو بياورند. شهر ساخته‌ی ذهن مستور به جايي رسيده است كه هم تعفن جذام را دارد و هم بي مصرفي خوك را.