روایت های تازه
کتاب ها
نمایش‌نامه
فیلم‌نامه
شعر
مقاله
سخن‌رانی
گفت‌وگو
نقد آثار
ترجمه
در باره‌ي مصطفی مستور
یادداشت خوانندگان
عکس خانه
در باره‌ي ما
بایگانی روایت هفته

 

 

 

 

انسان سرگشته

 سجاد صاحبان زند /روزنامه شرق/جمعه 1 مهر 1384

 

بيشتر آدم هاى اطراف ما خودشان را گم كرده اند. آنها نمى دانند كه چرا زندگى مى كنند و هدفشان از زندگى چيست. آن قدر گرفتار ماشين و مدرنيته شده اند كه فراموش كرده اند اصلشان به چه برمى گردد. فراموش كرده اند كه چيزى هم به غير از ظواهر زندگى وجود دارد. فراموش كرده اند كه زندگى بعد ديگرى هم دارد. به آسانى هويتشان را از دست مى دهند و درست شبيه يك عروسك كوكى، بى هدف راهى را مى روند كه نمى دانند به كجا ختم مى شود. «استخوان خوك و دست هاى جذامى» قصه آدم هايى از اين دست است. آدم هايى كه گرفتار روزمرگى شده اند و منتظرند كه باد ببرد آنها را به هر جا كه دلش خواست. قصه در يك برج هفده طبقه اتفاق مى افتد و انگار هر چه به طبقه هاى بالاتر مى رويم، به جاى آن كه آدم ها بيشتر از زمين دور شوند و آسمان را بيشتر ببينند، دلبسته مسائل زمينى مى شوند و جلوتر از بينى شان را نمى بينند. اين برج هفده طبقه، نماينده مدرنيته و تبعات آن است. كسانى در اين طبقات زندگى مى كنند كه هيچ شناختى از هم ندارند. اگر پشت چراغ قرمز همديگر را ببينند، همديگر را نمى شناسند و حتى ممكن است فحشى هم نثار هم كنند. ديگر گذشته است روزگارى كه همسايه درست مثل برادر بود. در برج هفده طبقه خاوران، شما حتى نشانى از برادر و خواهر هم نمى بينيد. حداكثر نسبت هاى فاميلى كه مى بينيد مادرهاى پيرى هستند كه با پسرانشان زندگى مى كنند چه قبل از ازدواج و چه زمانى كه پسر در حال جدا شدن از همسرش است. «استخوان خوك و دست هاى جذامى» هفت قصه موازى از پنج طبقه ساختمان را نشانه گرفته و براى ما بازمى گويد. شروع داستان از طبقه چهاردهم است. مردى كه هرگز نمى دانيم چندسالش است، سرش را از پنجره بيرون برده است و در حال بد و بيراه گفتن به آدم هايى است كه زير برج در حال «لوليدن» هستند. مرد رو به آنها فرياد مى زند و زندگيشان را به باد انتقاد مى گيرد. او كه كمى بعد مى بينيم چندان از سلامتى روانى برخوردار نيست، نماينده قشرى از جامعه مدرن است كه كتاب مى خواند و جداى از جامعه و در برج عاج خويش، نق مى زند. هرچند بسيارى از حرف هاى او درست و بجا است، اما از آن جايى كه براى بيان حرف هايش شيوه درستى انتخاب نمى كند، اين حرف ها به جايى نمى رسد. مرد سرخورده كنار تل كتاب هايش، توهم بينايى و شنوايى پيدا مى كند و به فنجان و بطرى و خودكار به چشم آدم نگاه مى كند. آنها را به صف مى كند و مثل مدير يك مدرسه مى خواهد كه نظم را رعايت كنند. دكتر محسن سپهر روزنامه نگارى است كه به دليل اهميت دادن بيش از حد به كار روزنامه، در حال از دست دادن زندگى شخصى اش است. او توجه چندانى به دختر كوچكش درنا ندارد. همسرش نيز كه اكنون در حال جدا شدن از اوست نيز چندان دل خوشى از زندگى ندارد. هرچند در پايان جرقه هاى اميدى در زندگى سپهر ايجاد مى شود، اما به نظر مى رسد كه زندگى آنها هنوز داراى مشكلات بنيادى است. خط سوم قصه مربوط است به دكتر محمد مفيد. افسانه همسر او پزشكى است داراى تخصص در رشته كودكان. خود دكتر هم در زمينه نجوم تخصص دارد و اجرام كيهانى را درمى نوردد. با اين همه پسر ده ساله آنها در حال از دست دادن جانش در بيمارستان است. آنها نمى توانند كارى براى پسر بكنند. سرطان خون پيشرفته الياس، غيرقابل درمان مى نمايد. بانك اطلاعاتى خون هم در جواب نامه الكترونيكى دكتر مى گويد كه احتمال يافتن مغز استخوان قابل پيوند به الياس فقط يك به هفتصد و پنجاه هزار شانس وجود دارد. در اين بين كه پزشكى مرسوم در مى ماند، دريچه هاى ديگرى گشوده مى شود. نمى توان خدا را زير چاقوى تشريح نشان داد. به غير دنياى ملموس ما، چيزهاى ديگرى هم وجود دارد. چيزهايى كه «درنا» (دختر هفت هشت ساله دكتر سپهر) آنها را در خوابش مى بيند، اما جايى در زندگى آدم بزرگ هاى برج ندارند. به غير از اين چهار قصه موازى، سه قصه موازى ديگر نيز در حال رخ دادن در برج است. حامد دانشجوى عكاسى، دلبسته دخترى مى شود كه شبيه نامزدش است. مهناز براى ادامه تحصيل به هلند رفته است و حامد در غياب او به دخترى علاقه مند شده كه شبيه مهناز است. او حتى نامه اى هم براى دختر مى نويسد و در آن به نگار اظهار علاقه مى كند. در طبقه اى ديگر يك دسته كلاهبردار، سندى جعلى درست كرده اند كه خانه اى بزرگ را به نامشان كرده است. حال صاحب اصلى در حال برگشتن به ايران و ويلايش است. بايد او را سر به نيست كرد، به هر قيمتى كه ممكن است. در طبقه اى ديگر، خانه اى بزرگ مخصوص پارتى و مهمان بازى جوانانى است بى اصل و نسب كه با يك بار ديدن هم، به هم اعتماد مى كنند و سر بعضى هايش كلاهى مى رود كه از زندگى سير مى شوند و مى خواهند خودشان را سر به نيست كنند. در ديگر طبقه ساختمان، سوسن زندگى مى كند. نشانه هايى زندگى اين آدم ها را به هم ربط مى دهد. سپهر، درنا را به عكاسى حامد مى برد. عكس دكتر مفيد روى روزنامه اى است كه در خانه سپهر است. همديگر را در آسانسور مى بينند، اما هيچ ارتباطى با هم ندارند. تنها، سرگشتگى زندگى آنها است كه به هم ربطشان مى دهد. در شروع داستان فكر مى كردم كه بالاخره در جايى اين شخصيت ها با هم تلاقى مى كنند. اما اين اتفاق نمى افتد. آنها تا پايان جدا از هم اند و داستان نيمه تمام مى ماند. «استخوان خوك و دست هاى جذامى» بسيار ساده، روان و پرشتاب است. يعنى با توجه به اين همه شخصيت جورواجور، ما صفحات كمى را مى خوانيم. اين مى تواند براى خواننده امروز كه اغلب بى حوصله است، جالب باشد.واقعيت عريانى كه مستور نشان مى دهد، خواندنى است، هرچند كه دنيايى به غير از اين دنيا هم وجود دارد و خود را هرچند به صورت زيرپوستى و در قالب شخصيتى مثل خانم صفوى نشان مى دهد؛ زنى كه دو كليه اش را از دست داده بود و در انتظار مرگ است، با ايمان نجات مى يابد.