انسان ها کلمه ها اندوه ها
میزگرد بررسی رمان استخوان خوک
و دست های جذامی
ماه نامه ی ادبیات داستانی /
شماره 91 / تیرماه 1384

كامران پارسينژاد: بعضي كتابها از نظر ساختاري غنياند. بعضي از آثار، مضمون
را قوي كار كردهاند و برخي از آثار دوجانبهاند. من با توجه به مطالعهاي كه
كردهام، اين اثر را از لحاظ ساختاري مقداري ضعيف ميدانم. هرچند بعضي از نواقص
را ميتوان مطرح كرد، ولي چون مضاميني كه ايشان مطرح كرده اهميت بيشتري دارد،
پيشنهاد ميكنم كه روي بحث مضمون كار كنيم و بعد، ساختار را بهطور كلي مورد
بررسي قرار دهيم و هر عنصر داستاني كه مد نظر دوستان است در بخش ساختار بيان
شود.
احمد شاكري: داستان «استخوان خوك و دستهاي جذامي» نوشته مصطفي مستور از
ماجراهاي هفت خانواده يا هفت نوع شخصيت تشكيل شده است. براي اينكه ذهنمان نظم
منطقي پيدا كند و بتوانيم چكيده همة داستان را بگوئيم، جزء به جزء، اينها را
عرض ميكنم.
داستان با دانيال آغاز ميشود.
او دچار يكسري اختلالات روحي، جسمي و رفتاري است، البته زياد مشخص نيست آيا او
مجروح جنگي است يا اختلالات مادرزادياي دارد كه به اين سرنوشت دچار شده است.
دانيال به آدمهاي جامعه ديد منفي و تيرهاي دارد و آنها را سرزنش ميكند. در
مورد زندگي و شيوه انديشهشان، نسبت آنها با مرگ و عشق، پايبنديشان نسبت به
مضامين اخلاقي، اجتماعي و انساني جامعه را مورد نقد قرار ميدهد و در نهايت،
آرزو ميكند زمين از چنين موجوداتي كه كار و رفتارشان غير انساني است پاك شود.
او هشدار ميدهد كه شما متوجه آن چيزي كه برايش آفريده شدهايد و آنچه بايد
باشيد نيستيد.
در ادامه، دانيال مطالب ديگري را طرح ميكند. كه سؤالاتي را با خود همراه دارد
مانند نگرشي كه انسانها نسبت به مرگ دارند، اينكه آيا ما، در مورد حقيقت مرگ
چيزي ميدانيم يا نه؟ چرا مردم از مرگ ميترسند؟ چرا از قبرستان و بيماري
ميترسند؟ علت همه اينها اين است كه آنها در تمام اين امور، سايه مرگ را
ميبينند و چون تلقيشان از مرگ، منفي است، بنابراين از آن گريزان هستند.
فراز ديگري كه دانيال طرح ميكند مربوط به مسأله جبر و اختيار است. او مثالي
ميزند در مورد اينكه آدمها چطور رفتار ميكنند. او مثالي از يك عروسكگردان
مشهور ميزند. اين عروسكگردان چون در كارش شخصي حرفهاي است، بر خلاف افراد
ديگري كه به هنگام عروسكگرداني دست خود را مخفي ميكنند، دست خود را پنهان
نميكند. ولي با اين حال، مردم به آن توجه نميكنند. نويسنده اين واقعيت را به
رفتار انسانها در جامعه موجود تشبيه ميكند كه اگر آن عروسكها هم وقتي مانند
انسانها زبان باز كنند خواهند گفت ظاهراً ما خودمان هستيم كه كاري را انجام
ميدهيم.
دانيال با تنها مادر پيرش زندگي ميكند. پدر او از دنيا رفته و مادرش با
مستمرياي كه از پدر بر جاي مانده امرار معاش ميكند. دانيال مثل شخصيتهاي
ديگري كه وارد داستان ميشوند، ساكن آپارتمان هفده طبقهاي است. دانيال در طبقه
چهاردهم زندگي ميكند و رفتارهاي نامتناسبي از خود نشان ميدهد كه عاقلانه به
نظر نميرسد.
در اتاق او، انبوه كتابهايي را ميبينيم كه همهجا پراكندهاند. در طول داستان،
از دانيال نقل قولهايي ميشنويم كه نشان ميدهد او آدم كتابخواني است و البته
نسبت به برخي واقعيتهاي اجتماعي ناراضي است.
فراز ديگري كه دانيال در موردش صحبت ميكند اين است كه نقش زن و جايگاه او در
جامعه چيست. او توصيفاتي در مورد جنس زن دارد. مانند اينكه اگر بخواهيم تاريخ
را بررسي كنيم و جنبههاي مثبت و منفي را در عوامل جنسيتي دنبال كنيم، ميبينيم
اين عوامل منفي و مخربي كه در تاريخ اثر گذاشتهاند همواره در مردان بيشتر
بودهاند و زنان مظهر عشق و محبتاند.
در پايان داستان، دانيال ظروف و اشيايي را در مقابل خود گذاشته و برايشان
سخنراني ميكند. در نهايت، استدلال او به اين ميانجامد كه انسانها هر كدام
مِثل كلمهاي هستند. كلمههايي با معاني مختلف، كه آنها معاني آن را خود در يك
بازي ميسازند. آنها خودشان مشخص ميكنند چه معنايي دارند. اما آنچه كلمات را
به هم متصل ميكند نوعي اندوه است كه در پس همه كلمات وجود دارد و در قطرات اشك
ميشود آن را تصوير كرد و به آن رسيد. حقيقت اين كلمات و هويت اين كلمات مختلف
در اين اندوه نهفته است.
دومين گروه، خانواده محسن است. همسر او سيمين و دخترشان دُرنا است. محسن
روزنامهنگار است و سيمين مدتي است كه از محسن جدا شده. سيمين معتقد است محسن
در زندگي بيشتر به كارش ميانديشد. اگرچه او در روزنامه مدافع حقوق زنان است،
ولي در خانه اهميتي به همسرش نميدهد. از وقتي محسن بهطور غير رسمي از سيمين
جدا شده، درنا دچار افت روحي و تحصيلي گرديده و بهخاطر همين، وكيل سيمين تلاش
دارد قيموميت درنا را از محسن بگيرد.
محسن با وكيل همسرش صحبت ميكند. در نهايت، معلوم ميشود سيمين باردار است. او
اعلام ميكند ميخواهد بچهاش را سقط كند ولي در پايان داستان منصرف ميشود و
قرار ميگذارد به خانه برگردد.
شخصيتهاي گروه سوم، حامد و نگار هستند. حامد نامزدي به نام مهناز دارد كه در
خارج تحصيل مي كند. ظاهراً فرد زيبارويي است و حامد به شدت به او علاقهمند
است. حامد كه در عكاسي كار ميكند و دانشجوي همين رشته در دانشگاه است، با نگار
كه از لحاظ ظاهري شباهت زيادي به مهناز دارد روبرو ميشود. اين شباهت، باعث
ميشود حامد به نگار هم دل ببندد و او را در پروژهاي كه به يك نمايشگاه عكاسي
ختم ميشود مشاركت دهد.
حامد در پايان، خواب مهناز را ميبيند و مهناز دليلهايي ميآورد كه در نتيجه
آن، حامد از رفتارش پشيمان ميشود و نامهاي را كه براي بيان ابراز علاقهاش به
نگار نوشته است پاره ميكند.
شخصيتهاي گروه چهارم، سوسن و كيانوش هستند. البته اينها خانواده نيستند. سوسن
زن تنفروشي است. كيانوش كه از زندان آزاد شده نشاني و تلفن او را از فردي به
نام غلام سگي ميگيرد. كيانوش تلفني با سوسن تماس ميگيرد و با او قرار
ميگذارد.
روز بعد و روزهاي بعد كيانوش به منزلش ميآيد و در همان زمانهايي كه اين دو با
هم هستند، سوسن متوجه ميشود كيانوش بر خلاف همه مردهايي كه تا به حال ديده،
تنها مينشيند و او را تماشا ميكند.
كيانوش در تماسهاي مختلفي كه با سوسن برقرار ميكند ميگويد حاضر به لمس او
نيست و فقط با ديدن او شعر ميگويد و از زيبايي او بهره ميبرد. سوسن كه اين
رفتار غير طبيعي را از او ميبيند احساس ميكند كيانوش به او علاقهمند است و
خودش هم به او علاقهمند ميشود. در پايان، ميبينم اين دو با هم در رستوراني
قرار ميگذارند و كيانوش حاضر نميشود با سوسن ازدواج كند، چون گمان ميكند آن
حس شاعرانهاش ممكن است كور شود. سوسن به نحوي از رفتار پيشينش برميگردد و يك
زندگي جديد را آغاز ميكند.
گروه ديگري كه در اين داستان
در همان آپارتمان حضور دارند، نوذر، ملول و بندر هستند. اينها افراد خلافكاري
هستند. نوذر تصميم دارد زميني را به شيوه غير قانوني تصرف كند و براي اين كار،
جعل اسناد، سندسازي و وكالتسازي ميكند تا زميني كه ملك فردي به نام عباس خان
است و در خارج زندگي ميكند را تصرف كند. او از ملول و بندر ميخواهد عباس خان
را بكشند. آنها در شبي او را به بيابان ميبرند و ميكشند. اما فكر ميكنند چرا
نوذر از اين زمين استفاده كند؟ بهتر است ما خودمان اين كار را بكنيم.
در پايان، آن دو، نوذر را به قتل ميرسانند و كارشان را ادامه ميدهند.خانواده بعد دكتر مفيد، افسانه، همسرش و پسرشان الياس است.
مفيد دكتراي علوم نجومي دارد. او فيزيك خوانده. افسانه هم متخصص زنان است. آنها
در طبقه هفدهم برج زندگي ميكنند. پسر دكتر مفيد دچار نوعي سرطان خون است.
درمان اين نوع سرطان، تنها با پيوند مغز استخوان امكان دارد. از اينرو، بايد
كسي پيدا شود كه از لحاظ بافتهاي سلولي و ژنتيكي قابليتدهندگي را داشته باشد.
از طرفي، افسانه با ماجراهايي روبرو بوده كه در تصميمگيريشان دربارة چگونگي
مداوا و امكان يا عدم امكان آن مؤثر است. اين دو چون از راههاي مادي نااميد
شدهاند به راههاي معنوي توجه نشان ميدهند.
شفا پيدا كردن يك پرستار در بيمارستاني كه افسانه در آنجا كار ميكند خود عاملي
براي توجهات معنوي به ماوراء است.
در نهايت، دكتر مفيد از بانك جهاني خون ميخواهد، اطلاعاتي در مورد كسي كه
ميتواند اين اهدا را انجام دهد در اختيار او بگذارند. بانك اطلاعات خون به اين
درخواست جواب منفي ميدهد.
در پايان، جواب، مثبتي مبني بر پيدا شدن دهنده مغز استخوان به دكتر مفيد ميرسد
و دكتر اميدوار ميشود. اين بخش از داستان، با صحنة دكتر مفيد و اميدواري او به
بهبودي الياس پايان ميپذيرد.
افراد ديگري كه در طبقه هفدهم حضور دارند، جمع جوانهاي دختر و پسري هستند كه در
پارتيهاي مختلف شركت ميكنند و روابط ناسالمي با يكديگر دارند. يكي از آنها به
نام پريسا در يكي از همين شبها برايش مشكلي پيش ميآيد و خطر ريختن آبرويش به
ميان ميآيد.
پريسا با كمك دوستانش و بهصورت غير قانوني در يك كلينيك معالجه ميشود. ولي
صحنههاي ديگر داستان، نشان ميدهد اين گروه، همچنان در پارتيها مشغول
خوشگذراني و عيش و نوش هستند.
كامران پارسينژاد: در ارتباط با مضمون داستان، همانطور كه شايد دوستان احساس
كرده باشند، نويسنده نگاه منفي و تيرهاي دارد كه به نگاه كافكا شبيه است.
نويسنده معضلات جامعه و خيلي از مسائل را تيره ديده است. البته اين راه ميشود
ريشهيابي كرد. كه آيا اين امور واقعاً جزو ذهنيت خود نويسنده است يا نويسنده
در اثرش، با تأثيرپذيري از محيط، دچار چنين لغزشي شده و يا اينكه صرفاً خواسته
راهي را باز كند، تجربهاي كند و پيش برود.
در اين اثر، سه گروه شخصيت را ميتوانيم پيدا كنيم. يك گروه، افراد گناهكارند
كه آگاهانه رفتار مي كنند و پاي گناهشان هم ايستادهاند. مانند گروه نوذر، يا
جوانهايي كه در پارتي شركت ميكنند. هيچگونه اميدي به بهبودي اين افراد نيست.
يك عده، افرادي هستند كه دچار لغزش شدهاند. و در اثر اين اشتباه، دچار كنكاش
ذهني و كشمكش دروني هستند، مانند سوسن، ـ زني كه تنها زندگي ميكند ـ و يا
حامد، كه او هم تنهاست، دچار كشمكش ميشود اشتباه ميكند و پي به آن ميبرد.
اما يك عده، افرادي هستند كه سالماند. مثل خانواده دكتر مفيد. ولي اين آدم هم
با توجه به اينكه از نظر مادي مشكلي در خانوادهاش ندارد، اما چون بچهاش دچار
سرطان شده رنج ميبرد.
من فكر ميكنم نويسنده به عمد، هيچ روزنهاي را در ابتداي داستان باز نگذاشته
تا اميدي باشد كه يك فرد راهش را درست ميرود و دچار هيچ مشكلي نيست. اما همه
رنج ميبرند و همين باعث شده كه خواننده احساس كند نويسنده داراي نگاهي
سياهبينانه است. تا حدي كه پوچانگاري و نهيليسم را به انسان نشان دهد. اگر
دقت كرده باشيد، شخصيتها هم وامانده و سرگردان هستند. من در پايان داستان، در
آن قسمت آخر، كه فضانوردي را در صفحه مانيتور ترسيم ميكند كه در آسمان معلق
است و ماهوارهاي گرد زمين ميچرخد ميبينم فضانوردها انگار آدمكهايي هستند
مست و گيج و معلق در فضا. موقعيت انسانها در پايان داستان به نظر من تغيير
نكرده. اين نبوده كه با قضيه بهبودي الياس، وضعيت درست شده باشد چون من نمي
دانم آيا دقيقاً عوض كردن خون هم نشانهي سلامتي الياس است يا خير. اينكه شخص
كاملاً بهبود پيدا كرده يا فقط خوني تزريق شده كه روزنه اميدي است. آقاي مستور
در اين اثر خاص، خواسته تجربهاي را به دست بياورد و از نويسنده روسي بنام
ناباكوف خيلي تحت تأثير قرار گرفته است. البته من در انتها دلايلم را بر اين
مدعي ميگويم. حالا دوستان هم جمعبندي بكنند تا بگويم چرا ايشان تحت تأثير اين
نويسنده بوده و بعد از اينكه احتمالاً آثار نابكوف را خوانده قصد نوشتن اين اثر
را كردهاند. اين قطعيت را كلام من ندارد، اما گمان نميكنم با توجه به اثر
قبلي كه داشتند اين، انديشه ناب و ذهني نويسنده باشد.
يك سؤال در انتها مطرح ميكنم.خيلي در جامعه رايج شده كه داستانهايي مطرح شود
تا معضلات اجتماعي را كاملاً آشكارا مطرح كند. من احساس ميكنم ايشان حرمت كلام
را بهصورت قابل قبولي حفظ كردهاند. خيليها هستند كه اين حرمت كلام را هم
ندارند و صحنههاي وقيحي را توضيح ميدهند. غالب نويسندههاي غربي هم اين
حرمتزدايي محكوم ميكنند. اين نيست كه ما به صِرف اينكه نويسندة متعهد هستيم
اين معني را بيان ميكنيم و همه دنياي غرب و جامعه روشنفكري خواستار اين هستند
كه اين گونه صحنههاي زشت در داستانها بيايد. اكثر نويسندههاي غربي ميگويند،
ميشود خيلي موجز اين صحنهها را توضيح داد.
سؤال من اين است كه آيا ما مجاز به طرح مسائل و معضلات جامعه هستيم يا نه؟
اينها را بايد دقت كنيم. چون دو گروه، دو جواب متفاوت ميدهند. آنها كه موافق
هستند، يك دليل ميآورند و عدهاي كه موافق نيستند ميگويند بايد اين مسائل
كاملاً پوشيده بماند. چه در رسانهها، چه در سينما و كتاب و دلايلي هم بر
گفتهشان دارند. من فكر كردم با توجه به اينكه بيشتر مضمون و درونمايههاي
داستان، حول و حوش اين قضيه ميگردد كه معضلات اجتماعي را مطرح كند از اينجا
آغاز كنيم. بهعنوان نمونه ميبينيم گروه جواني را كه پدر و مادر بالا سرشان
نيست يا شخصيتي كه آدمكش است، زني كه پاكدامن نيست و هرچند تمايل دارد برگردد
به سمت خوب شدن ولي باز آن كار را انجام ميدهد.
مجتبي حبيبي: اين داستان، همان قصة فيلم بلند «آژانس شيشهاي» است كه داخل و بيرونش
پيداست و از هر طبقه اجتماعي يا طيف اجتماعي آدمي آنجا ديده ميشود. دانشجو، تاجر،
و كسان ديگري كه بودند. اين كتاب به شكل آن فيلم دارد الگو ميدهد. در آن فيلم،
آدمها با مشكلات خاصي آمده بودند و وجه مشتركي داشتند كه گروگان گرفته شدن بود و
بايد پرواز ميكردند. آنها در اين يك مورد وجه مشترك داشتند. ولي مشكلشان عديده
بود. اين آپارتمان همان ويترين است. هر طبقهاي يك عده را در خود جاي داده است. در
طبقه چهاردهم يا پانزدهم يك گروه پزشكي هستند كه همهجور كارهاي غير قانوني ميكنند
كه پريسا را هم براي مداوا به آنجا ميبرند. طبقات ديگر، مثل هجدهم، دو يا سه واحد
دارد. كه هر كدام فضاي خاصي دارد نويسنده توانسته اين افراد متفاوت را در اين
آپارتمان جمع كند و البته اگر اين جوانان بيمارستان هم ميروند با هم برخورد
ميكنند، در خيابان، در حال آمد و رفت، همديگر را ميبينند. يا در آپارتمان دكتر
محسن، كه از سيمين جدا شده و دخترش حالت رواني پيدا كرده، وقتي او به محوطه ميرود
تا هوا بخورد يكي از آنها را پشت سر خودش ميبيند، يا پاي آسانسور يا جاهاي
متفاوت... و اين روايات قرائتهاي متقاطعي با هم پيدا ميكنند. البته اين يك شگرد
خوبي است.
نويسنده در داستان در فصول اول آدمها را مستقلاً يك معرفي اجمالي ميكند. مشخص
ميشود كه چه شرايطي دارند و تركيب خانوادگيشان چيست. ولي هرچه جلوتر ميرويم، اين
سير استقلالي شخصيتها حذف ميشود و جمله به جمله هر كدام از سرنوشتها جاي هم را پر
ميكند. اين يك برداشت تكنيكي قابل تأمل بود براي من.
اما آدمهاي داستان خيلي هويت خاصي ندارند. اينكه خيلي توصيف شده باشند نيست. بلكه
نوعي سرگرداني كلي بشري در داستان گفته ميشود.
اشاره شد كه هفت گروه عمده در داستان معرفي شدهاند. در پايان، همه اين هفت گروه در
سرگرداني خودشان باقي ميمانند. حتي دربارة سوسن كه اميد گشايشي نسبت به آيندهاش
مشهود بود كه بتواند به زندگي سالم برگردد اينگونه نشد. ميبينم كه آن شاعرك با
همان نازكطبعي، سوسن را ترك ميگويد و سوسن را از همين روزنه اميد هم محروم
ميكند.
اما تصويري كه بر رايانه دكتر مفيد ميآيد، آن هم تصوير اميدواركنندهاي نيست. چون
قبلاً دانيال گفته است، آدمها وقتي پايشان را به كره ماه گذاشتند آنجا را به گند
كشيدهاند و اين تصوير نشان ميدهد نسل آدم به آنجا رفته است پايان داستان، چيزي به
ما نميدهد. چون پاي بشر به آنجا خورده و آدمها هم سرگردانند.
قبل از اينكه بخواهيم داستان را تحت تأثير مستقيم كارهاي خارجي ببينيم، بايد به
مكتب گلشيري توجه كنيم. گلشيري همه اين نشانههاي داستاني را دارد و ميشود گفت
مكتبي كه گشيري داشت به نسبت مكاتب ديگري كه چپها و يا گروههاي ديگر داشتند آنها به
فرماليسم معتقد بودند و خيلي كار كردند. هر كدام از آنها را ميبينم ـ حداقل از
پنجاه
دهه ـ كارشان متشكل است و سي و پنج تا چهل سال است دارند كار ميكنند. ما
داستانهايي از گلشيري را در همين جلسات نقد كرديم كه اين فضاها درش وجود داشت.
ضمن اينكه در داستان مشاهده ميكنيم نويسنده با يك نوع قضاوت قبلي به داوري جامعه
ميرود.
دانيال با اولين حرفهايش كه در طبقه چهاردهم ميزند همه را به آنچه كه در آن دست و
پا ميزنند متهم ميكند و ما تا نهايت هم همان حرفهاي اوليه دانيال را دنبال
ميكنيم.
به نظر من، حتي شيطنت ديگري در كار وجود دارد. اسامي دانيال و الياس و غيره از بني
اسرائيل گرفته شده. ميتوان گفت «استخوان خوك و دستهاي جذامي» داستاني شدهاي از يك
شعر شاملو است.
البته واقعيت اجتماعي بيست و شش ـ هفت سالِ بعد انقلاب در كار نشان داده شده. به
هرحال، سرپوش گذاشتن روي مسائل، هيچ وقت مشكلي را حل نكرده است. بهعنوان نمونه،
ايدز
هفت تا ده سال پيش خطراتي با خود آورده و گفته شد قرنطينه ميخواهد، تدابير
ديگري ميخواهد، بايد پيشگيريهايي بشود. بعد گفته شد كه حرفش را نزنيد! اما متوجه
شديم كه چند هزار نفر آلوده شدهاند و چند هزار نفر هم مردند! اگر آن زمان يك
برخورد اصولي انجام ميشد شايد اين مشكلات به وجود نميآمد.
طرح مشكل به خودي خود، خوب يا بد نيست، ما اگر پيشكسوتان داستان را هم در نظر
بگيريم، اكثر آثار تولستوي از دل جنگ و كشتار و جنايت ميگذرد و از درون آنها نتايج
اخلاقي ميگيرد. با طرح نكردن و صرفاً حرفهاي خوب زدن نميشود به جامعه نزديك شد.
از تنگناها و طرح مشكلات نميشود نتيجه خوب گرفت. نويسنده به نتيجه سياه رسيده. اما
كس ديگري از طرح اينها ميتواند به نتيجه مثبت برسد. ولي به هر حال، مطرح كردن، خوب
است.
سعيد اسديفر: طرح مشكلات جامعه به نظرم لازم است. نبايد انتظار داشته باشيم
مشكلاتي كه مطرح ميشود حل شود. عدهاي بايد مشكلات را حل كنند و عدهاي طرح كنند.
عدهاي گلايه ميكنند. اما حتماً بايد مسائل جامعه گفته شود چرا كه اگر گفته نشود،
قابل حل نيست.
احمدي مقدم: چيزي كه جلب توجه ميكند بحث داستان و رمان بودن اين اثر است. شايسته
است ما ابتدا اين سؤال را بپرسيم كه ميتوانيم اين اثر را در قالب داستاني بپذيريم
يا نه. به نظر ميرسد ساختاري سريالي بر اين كار حاكم است و نويسنده با حالت گذرا و
سفرنامهاي از كنار قصهاش رد شده است.
هيچكدام از آدمهاي داستان شخصيت اصلي قصه نيستند. همه به طور موازي حركت ميكنند.
اگر اين قصهها را كنار هم بگذاريم، هر كدام يك قصه كوتاهاند كه به دليل داشتن
فضاي ثابت تعامل با هم ندارند و مستقل از هم هستند.
اين ماجراها در واقع داستانكهايي هستند كه كنار هم چسبيدهاند و شكل رمان به خود
گرفتهاند. اين مشكل در فرازهاي اول بسيار آزاردهنده است. بعضي از شخصيتها ميآيند
بدون آنكه تعريف آنچناني در موردشان بشود.
ضمن اينكه ما نميدانيم اين آدمها كه، هستند و چه قرار است بشود. كار، مثل سريالي
است كه حالت جمعشدگي دارد و از اين منظر نقص جدياي را ميشود مطرح كرد. اما آن
سؤال كليدي كه شما فرموديد، ساليان سال مطرح بوده است. همه نويسندهها اين وظيفه را
دارند كه به بحثهاي موجود در جامعه بپردازند و نبايد جداي از جامعه تنها از
ذهنيتشان داستان ببافند. ولي اين به آن معني نيست كه سياهنمايي كنند و هيچ روزنه
اميدي در آثارشان نداشته باشند. بعد روزنه اميد را در سوسن بكارند كه هيچ محمل
مناسبي در بار كردن اين روزنه بر شخصيت اين آدم نداريم. سوسن شخصيتي است كه
دغدغهاش تيزرهاي تلويزيني است. او از اين حالت خسته نشده كه بعد بگوييم كسي بايد
مانند كيانوش بيايد و سوسن را نجات دهد. ضمن اينكه كيانوش به چه ترتيبي به سراغ
سوسن ميآيد؟ در زندان به او نگفتهاند سوسن فرشتهاي است كه تو، فقط ميتواني او
را نجات دهي. بلكه گفتهاند يك چنين آدمي است. سوسن هم در اولين تماس از كيانوش
تنها ميپرسد آيا پول داري يا نه و چون او ميگويد پول دارم از او دعوت ميكند كه
به خانهاش بيايد. حالا، اگر كيانوش شاعر است و شخصيت رمانتيكي دارد، چرا آمده
دنبال سوسن؟ ما، در سوسن اين شخصيت را نميبينيم. انگار نويسنده در ذهن خودش شخصيت
آرمانياي فرض كرده و به اشتباه آن را در قالب سوسن ميبيند. البته در يكي دو صحنه
نشان داده ميشود كه اين متفاوتتر از بقيه است، ولي اين تفاوت، آنقدر جدي نيست كه
ما اين رابطه خاص را آنطور كه نويسنده ميخواهد دنبال كنيم.
اما نكته جالبي كه در اين كار است مربوط به فرازهايي است كه عباس خان از خارج آمده
و به دست دار و دسته نوذر كشته ميشود. اين فضا كاملاً منطبق با فيلم «ناخدا
خورشيد» است. پاكتي كه روي سر عباس خان ميگذارند و آن را سوراخ ميكنند، دقيقاً
فراز كشتن جواهرفروشِ فيلم ناخدا خورشيد است و جالب اينكه پيشگاري كه در آن فيلم
به جواهرفروش خيانت ميكند و باعث ميشود افراد ناباب بيايند و او را بكشند اسمش
ملول است.
راجي كاشاني: نويسنده حرفهاي اصلياش را بهصورت بيانيه از زبان دانيال بيان ميكند
و بعد مصداقها را ميآورد.دانيال شخصيتي مثل بقيه آدمها نيست. او را ديوانه يا كمعقل ميپندارند، چون مثل
آنها فكر نميكند و مشخص هم نيست بيماري و ناراحتياش چيست.
داستان، نشانه زماني خاصي ندارد. ولي به نظر ميآيد زمان آن، زمانِ حال باشد. حتي
اسامي آدمها تداعيكننده چيز خاصي نيست. همچنين داستان، مكان خاصي ندارد. نه
خيابان، نه چيز مشخصي كه براي خواننده فضائي را معرفي كند. نام برج، خاوران است كه
ممكن است تداعيكننده جايي مشخص باشد. ولي اينطور هم نيست. خاوران ممكن است به
معني شرق باشد يا در هر كجاي اين دنياي به قول دانيال، مدرن ميتواند قرار داشته
باشد.
نويسنده حرفهايش را در قالب نظرات افراد خارجي در كتابهاي دانيال و از زبان او
ميگويد. نويسنده ميخواهد غير مستقيم، نظرات خود را مطرح كند. تنها در اواخر كار،
نويسنده شعري